جمعه هفدهم آبان 1387
نام و ننگ
تشنه ترین ترانه ساز ، تو شهر سایه ها منم
اما توی ترانه هام دریا رو فریادمی زنم
بغض هزار تا حنجره تو سیم گیتار منه
هر نفسم به این سکوت ، هزار تا خنجر می زنه
ترانه ها زبانه زد ، در رو سکوت نارفیق !
خشک تر آتیشش می گیرن تو هرم شب سوز حریق !
ای روزگار سنگی ! ما نام و ننگ نخواستیم !
ماهی سرخمون رو شام نهنگ نخواستیم !
خوب می دونیم که عمر پروانه ها یه روزه
ما عمر نوح رو توی پیله ی تنگ نخواستیم !
من آخرین حادثه ام تو این سکوت یکنواخت
اون کسی که تو هق هقش به گریه قافیه نباخت
اما برای تو کی ام ؟ یه تک درخت توی کویر
رو قله ی ترانه ها ، اما تو بند تن اسیر
یه انعکاس از یه سکوت ، به چلچله توی خزون
یه بادبادک بدون نخ ، گم شده توی آسمون
ای روزگار گرسنگی ! ما نام و ننگ نخواستیم !
ماهی سرخمون رو شام نهنگ نخواستیم !
خوب می دونیم که عمر پروانه ها یه روزه
ما عمر نوح رو توی پیله ی تنگ نخواستیم !■
یغما گلرویی
شنبه یازدهم آبان 1387
مانکن ٭تا به حال در نگاه ِ مانکن های پلاستیکی دقیق شده یید؟
توی ویترین ِ یه بوتیک، مانکن پلاستیکی،
نگاشُ به عابرا دوخته و ُ پلک نمی زنه!
چشماش ُ نقاشی کردن روی صورتش، ولی،
انگاری تو اون چشا صد تا ستاره روشنه!
خسته س از تکون نخوردن! خسته س از خسته شدن!
ویترین شیشه براش مثل ِ یه جور قفس شده!
بین ِ این مغازه های سوت ُ کور ِ لعنتی،
مث ِ یه برده ی پیر، عمریه دس به دس شده!
هر دقیقه یه لباسی به تنش می کننُ
خود ِ اون خیلی از این لباسا ر ُ دوس نداره!
مانکن از نگاه ِ این عابرا ذلـّه س ولی حیف،
نمی تونه پاش ُ از شیشه ها بیرون بذاره!
من یه مانکن! تو یه مانکن! دنیا ویترین ِ تماشاس!
همه محکوم ِ سکوتیم! آخر ِ قصه همین جاس!
مانکن چشماش ُ دوخته به خیابون، آخه اون،
عاشق مانکن ِ تو ویترین ِ رو به روییه!
عابرا ر ُ نمی بینه! خیلی وقته که دلش،
بی قرار ِ دختر ِ غمگین ِ رو به روییه!
از بوتیک رو به رویی یه دونه مانکن ِ ناز،
چشمای آهوییشُ سپُرده به چشای اون!
با لبای بسته از اون ور شیشه ها می گه:
«ـ مرد ِ من! مانکن ِ عاشق! همیشه باهام بمون!»
هفته ها می گذرنُ اون دو تا مانکن هنوزم،
از نگاه کردن ِ هم یه لحظه غافل نمی شن!
دورَن از هم ولی بین دلاشون فاصله نیست،
شیشه ها حریف ِ عشق ِ این دو تا دل نمی شن!
من یه مانکن! تو یه مانکن! دنیا ویترین ِ تماشاس!
همه محکوم ِ سکوتیم! آخر ِ قصّه همین جاس!●
یغما گلرویی
یکشنبه چهاردهم مهر 1387
هرگز وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران .
به آن چه که گذشت غم نخور به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی .
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که اتظارش را نداری .
شاید خدا خواسته است که ابتدا افراد نامناسب بسیاری را بشناسی و سپس شخص مناسبی را به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی .
گابریل گارسیا مارکز
جمعه پنجم مهر 1387
ساعت شش و سی و دو دقیقه بعدازظهر
امروز
ساعت شش و سی و دو دقیقهی بعدازظهر
نشست مقابلم
بر نیمکتی سنگی
در نقطهای گنگ از شهری غریب
و ناگهان
چند بار
شلیک کرد توی سینهام.
آه،
با چشمهایش.
امروز
ساعت هفت و نه دقیقهی بعدازظهر
زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک
تابید، بارید، وزید.
آه،
بر روحم.
امشب
ساعت نمیدانم چند است
اما کسی دست برده است توی سینهام
تا چیزی را
تا چیزی را از تپیدن بازبدارد.
آه،
برای مردی ایستاده بر لبهی اندوهی ژرف دعا کنید
مستور
شنبه سی ام شهریور 1387
سیب افلاطون !
بود سیبی سرخ و ، آن فرزانه مست !
چون ، به مغز اندر کشیدی ، بوی او
شادمان گشتی ، رخ دلجوی ِ او
گفت یاری " با هزاران شرم و پاس "
: ای دلت ، از تاب ِ مردن ، در هراس
نافه بویی ، اینچنین بی شاخ و برگ
کی تو را غافل کند ، از یاد مرگ ؟
گفت : ای یار ِ خوش ِ بیهوده گو
" زنده " کی گردد ، به مردن ، روبرو ؟
جا ، که او باشد ، نباشد جای ِ من
ورمنم ، کو مرگ ِ دهشت زای ِ من ؟
بود ِ این یک ، تا نبود ِ آن یک است
آنچه گفتم ، نزد ِ دانا ، بی شک است
مرگ ما ، بر ما ، نیابد چیرگی
ورنه ، خود روزی بود ، در تیرگی!
گر سخن ، بی پرده تر خواهی به جد
ضد ، نبیند تا قیامت ، روی ِ ضد !
خنده بر لب ، مرد و ، وارست آن نکو
سیب او ، غلتان ، کنار ِ دست او !
زندگی ، بر زندگان ، بار است و بس
مرگ ِ ما ، آن سوی ِ دیوار است و بس
فریدون توللی
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387
زندگی : داستانی برای اجرا
داستانی برای اجرا
در مکانهای نامعین و زمان های لایتناهی
کلید می خورد
با پلان جرقه ای در ذهن و
بارقه ای در چشم
و صدای واضح تاپ تاپ
در متن سایه ی روشن آغاز
آغازی آغشته به توأمان شادی و اندوه
تا رقم زدن رؤیاهایت
در زمینه ی آهنگی
در پایان داستانی برای اجرا
در مکان های نامعین
تا زمان های لایتناهی
رویا زرین
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
مرگ ناخدا
با آنها که از مرگ نهراسیدند
شنیدم که کشتی به دریای ژرف
چو آزرده از خشم توفان شود،
چو بر چهر دریای نیلوفری
شکن ها و چین ها نمایان شود،
براید ز هر سوی موجی چو کوه
که شاید به کشتی شکست آورد،
گشاید ز هر گوشه گرداب کام
که شاید شکاری به دست آورد.
بپیچد چو زرینه مار آذرخش
دمی روشنایی زند آب را.
خروشنده تندر بدزدد ز بیم
ز دل ها توان و زتن تاب را.
ز دل برکشد هر کسی ناله یی،
براید ز هر گوشه فریادها،
بیامیزد اندر دل تیره شب
به فریادها ناله ی بادها...
پس آنگاه کوشش کند ناخدای
که بر خستگان ناخدایی کند:
به دریا نهد زورق و ساز و برگ
کسان را بدان رهنمایی کند...
چو آسوده شد زانچه بایست کرد،
به بالای کشتی رَوَد مردْوار-
بر آن سینه ی قهرمان دلیر
نشانهای مردانگی، استوار
فروغی در آن دیده ی دلپذیر،
سرودی به لبهای پر شور او...
دمی این چنین چون بر او بگذرد،
دل ژرف دریا شود گور او!
چو فردا به بام سپهر بلند
شود مهر، چون گوی زر، تابنک،
نویسد به پهنای دریا به زر
که: «دریا دلان را ز مردن چه بک؟...»
چنین است ایین مردانگی
که تا بود، این بود و جز این نبود
ز من برچنان قهرمانان سپاس!
ز من بر چنان ناخدایان درود!
سیمین بهبهانی
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
اگر دردی نباشد
اگر دستی کسی سوی من آرد
گریزم از وی و دستش نگیرم
به چشمم بنگرد گر چشم شوخی
سیاه و دلکش و مستش نگیرم
به رویم گر لبی شیرین بخندد
به خود گویم که : این دام فریب است
خدایا حال من دانی که داند ؟
نگون بختی که در شهری غریب است
گهی عقل اید و رندانه گوید
که : با آن سرکشی ها رام گشتی
گذشت زندگی درمان خامی ست
متین و پخته و آرام گشتی
ز خود پرسم به زاری گاه و بی گاه
که : از این پختگی حاصل چه دارم ؟
به جز نفرت به جز سردی به جز یأس
ز یاران عاقبت در دل چه دارم ؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر شب به امیدی دل ببندم ؟
سحرگه با دو چشم گریه آلود
بر آن رؤیای بی حاصل بخندم ؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر کس خنده زد گویم صفا داشت ؟
مرا بهتر نبود آن زندگانی
که هر کس یار شد گویم وفا داشت ؟
مرا آن سادگی ها ، چون ز کف رفت ؟
کجا شد آن دل خوش باور من ؟
چه شد آن اشک ها کز جور یاران
فرو می ریخت ، از چشم تر من ؟
چه شد آن دل تپیدن های بیگاه
ز شوق خنده یی ، حرفی ، نگاهی ... ؟
چرا دیگر مرا آشفتگی نیست
ز تاب گردش چشم سیاهی ؟
خداوندا شبی همراز من گفت
که : نیک و بد در این دنیا قیاسی ست
دلم خون شد ز بی دردی خدایا
چو می نالم ، مگو از ناسپاسی ست
اگر دردی در این دنیا نباشد
کسی را لذت شادی عیان نیست
چه حاصل دارم از این زندگانی
که گر غم نیست شادی هم در آن نیست
سیمین بهبهانی
دوشنبه هجدهم شهریور 1387
خدا
یک روز که مرده بودم اندر خود زیست
گفتم به خدا ، که این خدا ، در خود کیست ؟
گفتا که در آن خود ی که سرمایه ی هست
در سنگر عشق ، جوید اندر خود نیست
کارو
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
جیب بر
هیچ دانی ز چه در زندانم ؟
دست در جیب جوانی بردم
ناز شستی نه به چنگ آورده
ناگهان سیلی ی سختی خوردم
من ندانم که پدر کیست مرا
یا کجا دیده گشودم به جهان
که مرا زاد و که پرورد چنین
سر پستان که بردم به دهان
هرگز این گونه ی زردی که مراست
لذت بوسه ی مادر نچشید
پدری ، در همه ی عمر ، مرا
دستی از عاطفه بر سر نکشید
کس ، به غمخواری ، بیدار نماند
بر سر بستر بیماری من
بی تمنایی و بی پاداشی
کس نکوشید پی یاری ی من
گاه لرزیده ام از سردی ی دی
گاه نالیده ام از گرمی ی ی تیز
خفته ام گرسنه با حسرت نان
گوشه ی مسجد و بر کهنه حصیر
گاهگاهی که کسی دستی برد
بر بناگوش من و چانه ی من
داشتم چشم ، که آماده شود
نوبتی شام شبی خانه ی من
لیک آن پست ، که با جام تنم
می رهید از عطش سوزانی
نه چنان همت والایی داشت
که مرا سیر کند با نانی
با همه بی سر و سامانی خویش
باز چندین هنر آموخته ام
نرم و آرام ز جیب دگران
بردن سیم و زر آموخته ام
نیک آموخته ام کز سر راه
ته سیگار چسان بردارم
تلخی ی دود چشیدم چو از او
نرم ، در جیب کسان بگذارم
یا به تیغی که به دستم افتد
جامه ی تازه ی طفلان بدرم
یا کمین کرده و از بار فروش
سیب سرخی به غنیمت ببرم
با همه چابکی اینک ، افسوس
دیرگاهی است که در زندانم
بی خبر از غم نکامی ی خویش
روز و شب همنفس رندانم
شادم از اینکه مرا ارزش آن
هست در مکتب یاران دگر
که بدان طرفه هنرها که مراست
بفزایند هزاران دگر
سیمین بهبهانی



